تبليغاتX
منم افشین پور کوروش از دیار سرزمین آتش
 
 
باخود خواهم گفت آسمان بار دگر سکوت راخواهد شکست.بازخواهم گفت که او می آید درزباله دانی که موش و گربه هایش زوزه میکشد دیگر جای ماندن نیست مرگ آرزوست اینک.

مرگ را خواهم خرید برای ورودش شب ها بیداری خواهم کشید حقیقت راپیوسته فریاد خواهم کشیددنبال حقیقت تا کوچه های خوشبختی مرگ با گام هایی سریع خشنود و خوشحالی می پیماییم شاید بودن یا نبودن قصه ایی کهنه اما نو دیگر ماندن با بودن فرقی انداز ه اقیانوس ندارد

خانه ایی خواهم ساخت از برگهای امید زندگی افسوس که خانه ام بی برگ زیباست درهایش را خواهم ساخت با شاخه های سیب سرخ وپنجر ه هایش راازنقش های امیدانه ی تو ..کاش درختی بود...کاش امیدی بود کاش پرواز بی پربودن معناپیدا میکرد کاش پرها فاصله ها را میشکافتند کاش سیاهی وجود آدم ها رادر برمیگرفت

.چرا نگاهایمان از دود آتش زندکی سوخته است!!!!!!!!؟؟

 

  نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت   توسط افشین پورکوروش  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM